تبليغاتX
تنها خدا و عشق پایان نمی گیرند

تنها خدا و عشق پایان نمی گیرند

اشعار سحر مظهری

ریسمان آفتاب

 

 

وقتی نگاه من و تو

جمع می شود

واژه ها به معنای ما می رسند

        *******

 

ریسمان آفتاب را

با چشمانم دنبال کردم

و عاشق تو شدم وقتی نگاه دلم روشن شد

به مشرق قلب تو

        *******

 

اولین لبخندمان را قاب گرفتم

تا در روزگاران قحطی لبخند

به لب های خشک آسمان هدیه کنم

        

مهر ماه ۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت 17:42  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

سبزترین سایه

 

 

 

 

در حیاط خانه ی ما

درختی نیست

و کاشی های آن

زیر سنگینی نگاه خورشید خورد شده اند

اما هر بار که قامت سبز تو

بر کاشی های حیاط خانه ی ما

سایه اش را ارزانی می کند

و نگاهت بر شیشه ی پنجره ی اتاقم می کوبد

حیاط بی درخت خانه ی ما

سبزتر از دل دلداده ی من می شود

و تو ای سبزترین سایه ی مرداد تنم

عاشقانه هایت را سایه بان حیات ِقلبم کن

تا مبادا دل کوچکم

به حیاط ِ خانه حسودی کند

 

20/مرداد/1390

 

پ.ن: تقدیم به همسر مهربانم که این روزها سایه بان سبز چشمانش مأوای امن عاشقانه هایم شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 16:25  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

دخترک! آرام بخواب

 

 

خواب کودکانه ام را باز گردان

به چشمان ترسیده از این شب روزگار

بگذار همان دختر بچه ای بمانم

که هردم

با گریه ی شبانه اش

دل نازک خاطر تو را آزرده خاطر می کند

و تو با تهدید

می گویی

دخترک!

آرام بخواب

تا لولوی شب تو را نبرد

 

 

تیر ۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 18:33  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

حورای من

 

« تقدیم به بانویی که روشنای قلب من است »

 

 

 

 

تمام کوچه ها بوی یاس می دهند

 

و از هر نسیم سحری نشان تربت تو را می پرسند

 

کاش می توانستم همچو نسیم

 

پیچک وار به دور تربت تو بپیچم

 

تا دست مرا بگیری

 

و نگذاری پاهای زمینیم اسیر دست این زمانه شوند

 

حورای من

 

بعد از تو نام زن خجل شد

 

وقتی قطره قطره آب شدن زینب تو را دید

 

بعد از تو قلب تمام درها شکست

 

تا در یادشان بماند چه کسی پهلوی پاک تو را شکست

 

بعد از تو هیچ زنگی هجده بار نواخته نشد

 

تا در گوش دنیا بماند صدای پر پر شدن گل هجده روزه

 

بعد از تو تمام چشم ها به جاده ای دوخته شد

 

که آخرین نشانه ی حورای من بیاید

 

و تمام دنیا پر از عطر نرگس و یاس شود

 

 

16/اردیبهشت/1390

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 17:17  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

جزر و مد بی مهتاب

سلام همراهان همیشگی ام

بعد از مدت ها دوباره برگشتم که این برگشتنو مدیون نهیب یکی از دوستان عزیزم میدونم.

منتظر نظرات ارزشمندتون هستم. 

 

"جزر و مد بی مهتاب"

 

شاید ساحل نگاهم آرام باشد

اما

بطن دریای وجودم طوفانی است

و آرام نخواهد شد

تا جزر و مد بی مهتابم

در شب این دریا موج می زند

 

* * *

من به این موج ها دلخوشم

حال اگر آرام شوی

سنگ قلبم دگر احساس نخواهد کرد دست نوازش امواج را

بر من عادت است

برخورد بوسه ی مد بعد جزرت

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 16:1  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

بگذار بمیرم برای تو

 

بگذار ببارد باران

بی وقفه وقتی با توام

وقتی چتر دست های گرم تو مرهمی است بر اندام کوچکم

بگذار بتابد خورشید

بی واهمه از ابر دوردست ها

تا سرخ شود گونه های سفیدم

نه از تابش آفتاب

بلکه از نقش بوسه های گاه گاه تو

بر بوم تنم

بگذار ضعف کند تمام بودنم

برای تکه ای از نگاه شیرین تو

تا نفس ، نفس هایم عطشناک جرعه ای شود

از بازدم اسم تو

بگذار بمیرم برای تو

تا شاید جنون عشق زنده ام کند

تا بمیرم به جای تو

 

 

15/بهمن/1389

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 14:38  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

ترک عادت

 

 

 

آیینه ی اتاقم

به دیدن چهره ی دخترکی بی جان 

که در انزوای هستی

به سنت زندگی فرا خوانده شده

عادت کرده است

و می دانم اگر روزی

سرخاب بوسه ای بر گونه ام خودنمایی کند

بدون شک

آیینه ی اتاقم خواهد شکست

چون ترک عادت موجب شکستن است

 

 

18/آبان/1389

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 15:49  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

با من بمان

در اوج برگریزان عروس فصل ها

پاییز زر اندام

در خاک خشک قلب فسرده ام کاشت

نهال سبز عشق تو

و دنیایی از نور در دلم زنده شد

با هر مسیحا نفس تو

بهاری که نیامده رخت از دلم بربسته بود

زیباتر از همیشه شکوفه زد

با هر تپش یاد تو

ناز با من می کند چشمان بی همتای تو

باز مستم می کند

از عشق خوابم می کند

گل می دهد در باغ بی پروانه ام

یاد تو، آوای تو

باران شو بر من ببار

خورشید شو بر من بتاب

تا بشکفد بذر نگاهت

در تک تک لحظه های دور از چشمان تو

با من بمان

ای نزدیکترین چشمه ی جوشان عشق

به کویر تن بی پناهم

تا شاید طلوع کند

سپیده ی فردای تو

 

۱۴/آذر/۱۳۸۹

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 15:2  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

سهام عام عشق

گرچه تمام بودنم

زیر آوار نبودنت خرد شده

گرچه نگاه ملامت بار دیوارهای این اتاق

بی تو بر سرم تل انبار شده

و گرچه قلب فسرده ام

اسیر دست تنهایی شده

اما هنوز کورسویی در دل تاریکم می تابد

و صدایی در سکوت مرگبار زندگی ام

فریاد می زند:

مرا ببخش

ای تمام سهم من

 از سهام عام عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 آبان1389ساعت 23:41  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

قطره ی عشق

خاک قلبی که ترک خورده

ـ از بس که رنگ باران عشق ندیده ـ

تنها امیدش

دست سخاوت دل توست

تا شاید قطره ای عشق

بر لبان خشکیده اش بچکد

و دلی زنده شود

با نگاه زنده دل تو

 

 

10/ شهریور / 89

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 21:33  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

بخواب آرام

بخواب آرام در بستر رویای من

بگذار چشمان عاشقت

چراغ شب تارم باشند

بخواب آرام در آغوش گرم عشق

که من عمریست در حسرت آن بهشت کوچکم

نیاز من تنها با تو بودن است

در آغوش امن تو گریه کردن است

روزهایم که با خیالت آبی است

پس بیا همچو مهتاب

تن شب گرفته ام را

مهتابی کن

 

از اشعار سال ۸۶

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 21:15  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

عطش عشق

 

 

 گاهی دلم برای خدا تنگ می شود

برای نیایش، سجده، سکوت

دلم از فراخی غم ها تنگ می شود

گاهی چشمان پنجره ی قلبم

برای دیدن طلوع یک روزنه

به مشرق روشن عشق

بی تاب می شود

و همه ی وجودم

عطشناک قطره ای می گردد

از زلال چشمان خدا

تا با نگاهی دیگر

تن شب اندودم

بوسه زند

بر دست نوازشگر آفتاب

 

 

 

5/مرداد/1389

 

 

 

برای دیدن این مطلب در شعر نو کلیک کنید 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 مرداد1389ساعت 14:8  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

دل گرمی

چای تلخ عشق را

با قند_ پند غزل هایت

یک نفس

با داغی نفس هایت

سر کشیدم

و دلم گرم شد

با هرم سوزنده تر از آفتاب

مشرق روشن چشم هایت

 

تنها دل گرمی من

جرعه جرعه نوشیدن

از شراب ناب نگاه توست

تا شاید عالم مستی

حرف راست دلم را بگوید

 

 

  16/تیر/1389

 

لطفا کلیک کنید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 17:59  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

ستاره ی تو

 

 

درآسمان دلتنگیم

ستاره های انتظار را می شمارم

اما نه

نمی توانم

نمی توانم آخرین ستاره را بیابم

همان تک ستاره ی هفت آسمان دلم

که نوید آمدن تو را می دهد

ای که روزی با رفتنت ستاره ای در آسمانم گم شد

من آن ستاره را می خواهم

تا باز هم به من نگاه کند

و چراغ شب های تارم باشد

چرا رفتی ستاره ی من؟

شب هایم بی تو اسیر ظلمتند

در آسمان دلتنگیم

دنبال ستاره ی تو می گردم

ستاره ها نگاهم می کنند

گویی آنها هم دلتنگند

 

 

 

19/5/1384
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 1:3  توسط سحر مظهری(سپیده)  | 

باور کن

 

 

باور کن بی تو

                 خورشید طلوع کرد

                                      و روزگار بر وفق مرادم چرخید

باور کن

بدون هوای عشق تو

                 هنوز نفس هایم فرو می روند

                                     در قلب ترک خورده ام

                                     و هر بار که خاطره ای

                                                    نمک بر زخم دلم می زند

                                                                     هر نفسم آه می شود

باور کن اندام عشقمان

                            انگار سال هاست پوسیده

                                        زیر سنگینی

                                                            آخرین نگاه سرد تو

باور کن که باور کردم

                   شهابی بیش نبود

                    عشق چشمان من

                                                   در آسمان تاریک دل شب زده ی تو

 

 

 

6/تیر/1389

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 تیر1389ساعت 22:15  توسط سحر مظهری(سپیده)  |